محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3618
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « بسبب اين ، كينه توز نيستم » گويد : كسان بسيار با شبيب بودند كه از عشايرشان كسان كشته بود گويند كه وقتى در آخر ياران خويش بود يكيشان با ديگران گفت : « مىخواهيد پل را ببنديم و هم اكنون انتقام خويش را از او بگيريم ؟ » سر پل را بريدند ، كشتىها كج شد ، اسب بترسيد و برميد كه شبيب در آب افتاد و غرق شد . راوى گويد : مرد مرى اين حديث را گفت ، كسانى از قوم شبيب نيز چنين مىگويند ، اما حديث عام همان حديث اول است . ابو يزيد سكسكى گويد : به خدا ما براى بازگشتن آماده مىشديم كه پلدار بيامد و گفت : « اميرتان كجاست ؟ » گفتيم : « همين جاست » گويد : پلدار پيش او رفت و گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد يكى از آنها در آب افتاد » . خوارج به يك ديگر بانگ زدند كه امير مؤمنان غرق شد . آنگاه راه بازگشت گرفتند و اردوگاه خويش را رها كردند كه هيچكس در آنجا نماند ، سفيان تكبير گفت ما نيز تكبير گفتيم ، آنگاه بيامد تا به نزد پل رسيد و مهاجرين صيفى را به اردوگاه آنها فرستاد ، معلوم شد جنبنده اى در آن نيست ، آنجا فرود آمد كه بيشتر از هر اردوى ديگر چيز داشت . صبحگاهان شبيب را جستيم تا در آورديمش كه زره به تن داشت . شنيدم كسان مىگفتند كه شكمش را شكافتند و دلش را در آوردند ، پاره اى سخت بود همانند سنگ كه به زمين مىزدند و به مقدار قامت انسان بالا مىجست . سفيان گفت : « خدا را ستايش كنيد كه شما را كمك كرد و اردوگاهشان به دست ما افتاد . » خلاد بن يزيد ارقط گويد : خبر مرگ شبيب را به مادرش مىدادند و مىگفتند : « كشته شده » اما باور نمىكرد و چون به دو گفتند : « غرق شده » باور كرد